تبليغاتX
کاغذ پاره هایی ...

کاغذ پاره هایی ...

از زندگی من

به انتظار آمدنت نشسته ام

نشونی

یه نشونی

یه نشونی از تو

 

همیشه منتظر پیدا کردن یه نشونی از تو بودم

تا بهت حرفامو بگم

تا آدرس وبلاگم رو بدم

و بگم حرفامو بخون

 

الان

درست همین الان

نشونی ت رو پیدا کردم

 

از کلمه کلمه ی نوشته هات که تو اشک هام گم می شن

صداتو می شنوم

 

فقط نگاه شون می کنم

 

دلم می خواد مثل اون موقع ها دلم رو خوش کنم

و اینو هدیه ی خدا تو سال جدید حساب کنم!!!

 

مثل اون موقع ها!
مثل اون موقع ها که وقتی سر صبح دو تا یا کریم می دیدم

می گفتم امروز روز منه!

روز منه و ...

 

مثل اون موقع ها که وقتی اولین گل شمعدونی می شکفت، آرزو می کردم...!

 

مثل اون موقع ها که وقتی زیر قطره های بارون خیس می شدم، دعا می کردم...!

 

مثل اون موقع ها که دلم رو به فال های عاشقانه ی حافظ خوش می کردم!

مثل اون موقع ها که لحظه لحظه ی زندگی م رو به انتظار تو عاشقی می کردم!

 

می دونم این انتظار پایانی نداره

می دونم باید نباشی

هستی

و بزرگ تر از همیشه

 

چگونه باید فراموشت کنم

چگونه باید نباشی

که تو

نه تکّه ای از قلبم

که همه ی قلب منی

و من

بدون قلبم هیچ نیستم

 

به انتظار آمدنت نشسته ام

کاش انتظارم را باور کنی

  

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 3:57  توسط مهسا  | 

از سهراب ...

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

                                     به آب می بخشند.

و خوب می دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره ی رودخانه را

نگشود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 10:43  توسط مهسا  | 

برای بهترینم ...

 

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

می دونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردم

میگذری از من و میری، اما باز من برمیگردم

می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدی ها چه جوری بازم صبورم

می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی، باز سراغتو می گیرم

 

می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم؟

وقتی نیستی ام یه جوری با خیالت راضی میشم؟

می دونی واسه چی از تو بد میبینم و می خندم؟

تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم؟

 

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام

می میرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم؛ تو چه جور ازم گذشتی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 10:1  توسط مهسا  | 

طبق معمول همیشه

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

خیلی زیاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 6:12  توسط مهسا  | 

و عشق من

 

یادمه یکی از دوستام بهم گفت که تمام بزرگی عشق به اینه که به اونی که عاشقشی نرسی

تمام قشنگی عشق به انتظاره

و تمام قشنگی انتظار به نرسیدن

 

یادمه که خیلی ترسیدم

خیلی زیاد

تازه عاشقش شده بودم

 

اما الان بعد از این همه سال

دارم بزرگی عشق رو با تمام وجودم احساس می کنم

تمام بزرگی عشق رو

و تمام قشنگی انتظارو

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 6:26  توسط مهسا  | 

مثل عطر raindrops

تو حیاط دانشکده پرسه می زنم

دیوانه و گیجم

نمی دونم چرا

نه ـ می دونم چرا

چون امروز سه شنبه ست

روز من

یادم نیست اولین باری که دیدمت سه شنبه بود یا نه

ـ سه شنبه مقدس من ـ

چقدر اولین بار ترسناک بودی !!!!

.

.

.

گروه نمایش

همون استرس همیشگی

همون گروه دلهره آور

دود سیگاری که همه جا پیچیده

و پاهایی که خود گام بر می دارند

فارغ از ترس و استرس من

پله

پله

پله

    تا اوج!

طبقه سوم

اینجا دیگه آخرشه

لحظه ای درنگ

و بعد تو

ـ تمام وجود من ـ

.

.

.

از دیدنت این بار مسخ نشدم

احساس دور بودن ازت نداشتم

یه حس خوب

مثل پرواز ـ شاید ـ نمی دونم

مثل بوی عطر raindrops که همیشه بوی غم می ده

اما امروز صبح بوی عشق میداد

یه حس عجیب

یه حس جدید

حس دوست داشتن و نترسیدن

حس عاشق بودن و زنده موندن

حسی که به من توان داد تا اون کلیپ ها رو بدم بهت

( همونایی که آبان ماه پارسال ساخته بودم ـ از تو ـ)

گفتم بهم نخندیا!

گفتی نمی خندم ولی شاید مسخره ت کنم!!

.

.

.

می دونم الان دیدی شون

نمی دونم مسخره ام کردی یا نه

بهم خندیدی یا نه

شاید هم گریه  کردی!!

شاید

و شاید

.

.

.

شاید دوستم بداری

حتی برای لحظه ای

 

    دوسِــت دارم

همیشه و همیشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 3:29  توسط مهسا  | 

بارون

بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره....

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 8:54  توسط مهسا  | 

بازم تو ...

 

اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را
و می ترسم از آن روزی که خرد شوم
زیر پاهای گذر زمان
و از یادت بروم
و از يادت بروم
به انتظارت هستم
و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که
جاری می شوند  بدون نشانی کوچک از تو
لحظه ای بیاندیش
همه ی بودنم را که سرد است و سیاه
و شتابم را در گذران افق تردید
و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته
لحظه ای بیاندیش و احساسش کن
تمام دلدادگی ام را ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 8:16  توسط مهسا  | 

تو

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام

                                                       دوست می دارم

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام

                                                       دوست می دارم

به خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای نخستین گناه

 

تو را به خاطر دوست داشتن

                                     دوست می دارم

به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم

                                     دوست می دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 18:3  توسط مهسا  | 

سه شنبه موعود من

بالاخره دیدمت

بعد از این همه مدت

سه شنبه

سه شنبه دوست داشتنی

بالاخره دیدمت

باهات حرف زدم

سه شنبه بود

و هوا ابری

بارون اومد

 

سه شنبه

عشق

بارون

و من زیر قطره های بارون رها شدم

دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 0:0  توسط مهسا 

از فروغ

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 17:45  توسط مهسا 

ای کاش...

ای کاش می توانستم خون رگان خود را

من

     قطره

           قطره

                 قطره

                        بگریم

                                 تا باورم کنند

 

 

              ای کاش می توانستم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 6:12  توسط مهسا  | 

امروز ....

دلم گرفته

چه شنبه بدی بود امروز

از اول هم از شنبه ها بدم میومد

به جز یه بار

همون یه باری که برای اولین بار تو سال جدید با دایی رفتم دانشگاه و دیدمت

فقط همون یه بار شنبه خوبی بود

فقط همون یه بار

و فقط به خاطر تو

 

چقدر خبر جدید دارم!!

 

تو تاکسی داشتم گریه می کردم

کیمیا sms زد که دانشگاهه

چقدر خوشحال شدم

همین که  دیدمش بغلش کردم و

همین که پرسید چطوری؟؟

های های گریه کردم!

 

داشتم از کیمیا خداحافظی می کردم و گریه

با چشمای پف کرده

بعد از چندین ماه

و چندین سال دلتنگی

تو رو دیدم

با همون دوست خوش تیپت

تو هم منو دیدی

اما این بار

من زودتر از تو رومو برگردوندم

 

هنوزم دوست دارم

خیلی زیاد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 20:47  توسط مهسا  | 

تو

دیشب یه کلیپ جدید ساختم

برای تو

فقط به خاطر این که بدونی

تو هنوزم برای من

تویی

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 22:34  توسط مهسا  | 

یه امتحان سخت الهی ....

امروز هم سه شنبه ست

و باز هم یه سه شنبه ی دیگه

امروز هم دلتنگم

اما این بار دلتنگی من از چیز دیگه ایه

تازه فهمیدم که تو زندگی به جز غم عشق! چیزای دیگه ای هم وجود داره

اتفاقهای یهویی!

امتحانات خدا

امتحان سخت الهی

انقدر سخت که تو ذهن نمی گنجه

انقدر بیشتر از ظرفیتته که نمی تونی عکس العملی نشون بدی

 

امروز سه شنبه ست

می دونم که همه چیز دست خداست

 

خدایا!

من صبر می کنم

کمکم کن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 10:7  توسط مهسا  | 

تو برمی گردی می دونم

یه سه شنبه ی دیگه

یه سه شنبه ی لعنتی دیگه

اینجا

بدون تو

چقدر سخته

نمی دونم چرا وقتی تو رفتی هیچ کس به من تسلیت نگفت

همه می گفتن میاد باز

چرا هیچ کسی نمی دونست رفتن تو بی بازگشته

چشمام خسته اند

دیگه چقدر نگاه کنم و نبینمت؟

 

بیا

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 11:20  توسط مهسا  | 

 

امروز تو دانشکده

تنها

پرسه می زنم

می چرخم

نگاه می کنم

شاید تو رو ببینم

شاید تو باشی و من تنهایی ام رو با تو قسمت کنم

شاید تو باشی و من تمام انرژی ام رو هدیه بدم بهت

خیلی حرفها هست که می خوام بهت بگم

خیلی چیزا هست که برات تعریف کنم

شاید ببینمت

از پله های گروه نمایش هم اومدم بالا

تو کلاس ها رو هم نگاه کردم

اما تو نبودی

یه سری از بچه ها تمرین داشتن

اما تو نبودی

 

یاد اون روزای اولی افتادم که تازه دیده بودمت

بیشتر ار دو سال پیش بود

تازه ترم سوم بودم

با خودم می گفتم من هنوز ترم سومم

روزی که نمره پایان نامه ام رو بگیرم

به اولین کسی که می گم تویی

 

نمره ام رو گرفتم تو نیستی که بفهمیدی

خیلی چیزا می خواستم برات تعریف کنم

می خواستم دلم رو بدم به تو

 

اما تو نموندی

خیلی زود رفتی

خیلی دوسِت داشتم

هیچوقت نفهمیدی

شاید هیچوقت هم نفهمی

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 21:55  توسط مهسا  | 

نمی دونم از آخرین باری که دیدمت چقدر گذشته

فقط می دونم که دلم برات خیلی تنگ شده

خیلی

خیلی

خیلی

یادمه آخرین باری که با هم حرف زدیم تو گفتی که نمره پایان نامه ات شده ۱۷.۵ و داورا نامردی کردن .گفتی که چون داورا زن بودن نمی شد ازشون انتظار داشت که مردونه نمره بدن!!

چقدر دلم می خواد ببینمت و بهت بگم من پایان نامه ام رو شدم ۱۹.۵

چقدر دلم می خواد ببینمت و بهت بگم دوست دارم

دوست دارم

به اندازه تمام برگای سبز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 20:40  توسط مهسا  | 

زیر قطره ای بارون رها شدم...

 

نمی دونم تو اون روز بارونی چه اتفاقی افتاد.

داشت بارون میومد، مثل همیشه.

و من زیر بارون خیس می شدم.

همه چی مثل همیشه بود.

یه لحظه ی عاشقونه.

دم غروب بود.

غروبی که همیشه منو یاد تو مینداخت

و اون ستاره هه

        که قبل از همه ی ستاره ها میاد بیرون و می درخشه.

همون ستاره هه که برای من، همیشه تو بودی.

بهش سلام می دادم و لبخند می زدم

بهش می خندیدم و می گفتم هنوزم دوسِت دارم، تو چی؟؟

و بارون

بارونی که فقط زیرش خیس نمی شدم

دعا می کردم

              برای تو

و وقتی که قطره های بارون روی صورتم می ریخت، احساس می کردم که

خدا داره آرزوهام رو برآورده می کنه.

 

اما اون بارون با همیشه فرق داشت

داشت بارون میومد اما مثل همیشه نبود.

من زیر اون بارون خیس نشدم.

هیچی مثل همیشه نبود.

دیگه لحظه ام عاشقونه نبود.

داشت بارون میومد، خواستم دعا کنم،

اما دیدم من و تو نباید با هم باشیم.

فهمیدم که هنوزم دوسِت دارم

اما

من و تو نباید ما بشیم

تو ، تویی

و

من ، هم من.

من و تو باید من و تو بمونیم

 

دم غروب بود.

به آسمون نگاه کردم

هیچ ستاره ای دیده نمی شد

همه جا ابری بود

و اون ستاره هه هم تو آسمون نبود

و من

سلامی ندادم

لبخندی نزدم

نحندیدم

و نگفتم که دوسِت دارم.

دیگه مطمئن بودم که آسمون هم می گه باید تو رو فراموش کنم

تویی که هیچ وقت با من ، ما نمی شی.

تویی که دیگه نه ستاره ای و نه قطره های بارون.

دم غروب بود

بارون میومد

و من زیر قطره های بارون رها شده بودم...

 

(۹/۲/۱۳۸۶)

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 18:17  توسط مهسا 

 

عزیزم جشن میلادت مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 0:0  توسط مهسا 

تو ...

 

نمی دونم یادته یا نه

اما من یادمه که اینجا

این نیمکته

آخرین نیمکتیه که با هم نشستیم و حرف زدیم

یادته؟

دوشنبه بود

قرارمون ساعت نه و نیم بود جلوی ساختمون مرکزی

سوم یا چهارم اردی بهشت بود

سال 85
یادته من بهت گفتم من آدم صبوریم؟

اما الان احساس می کنم دارم کم میارم

اون روز احساس می کردم که بهترین روز زندگیمه !

و من

خوشبخت ترین آدم !

یه چیزی ته تهای دلم می گفت که دیگه فرصت نیست

یادته چقدر چیز میز نشونت دادم ؟؟!!

یه دفتر پر از اسکیس هایی که تو ، توی همه شون نورانی بودی؟

یه عروسک که اسمش « تو» بود و خودم درست کرده بودمش ؟

بازم یه چیزی تو همون ته تهای دلم هست که می گه

تو برمی گردی

پس من دیگه نمی گم این آخرین نیمکته که ...

هنوز زنده ام

پس صبر می کنم

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 8:46  توسط مهسا 

بازم تو

همچنان دوسِت دارم

گاهی وقتا فکر می کنم که تمام کائنات از شنیدن این جمله ی من خسته شدن

اما من هنوزم دوست دارم و هیچ وقت خسته نمی شم

ای کائنات ! گوش کنین

این جا

روی زمین

یه قلبی هست که داره به خاطر عشقش می میره

من بهش می رسم

همه می گن اون برمی گرده

آره ؟

دوسِش دارم

خیلی

خیلی

خیلی

خیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 8:57  توسط مهسا 

بازم یکی دیگه از ترانه های رضا صادقی تقدیم به تو

زورکی نخند عزیزم می دونم اومدی بازی

نمی خوام این آخرین بازی زندگیم ببازی

خودتو راحت کن و فکر کن که جبران گذشته اس

از منم می گذره  ،امّا به دلت چاره نسازی

اومدی بشکنی بشکن از من ساده چی مونده

قبل تو هر کی بوده تموم تار و پود سوزونده

تو هم از یکی دیگه سوختی می خوای تلافی باشه

بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره اس موندنش مرگ دوباره اس

آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستاره اس

همینی که باقی مونده واسه دلخوشی تو بشکن

تیکــه تیکــه هامو بردن آخرینشَم تو بکّن

نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم

یقه تو نمی گیره هیچ کس آخه من اینجا غریبم

بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و بُرد

طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مُرد

نفرتت از غریبه سر یک غریب خراب کن

خنـده ی کوتاه من رو بیا گریه کن عزا کن

مهم هم نیست که چه جرمی یا گناهی این سزاشه

باقی دلـــم یه مشت خاک همینم می خوام نباشه

عقده های یک شکست رو خالی کن سر دل من

دیگه متروک مونده و سرد خاک پیر ساحل من

از نگاهات خوب می فهمم که تو فکرت یه فریبه

بازی بسّه پاشو بشکن من غریب و تو غریبه

دل ما اونقده پاره اس موندنش مرگ دوباره اس

آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستاره اس

همینی که باقی مونده واسه دلخوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن آخرینشَم تو بکّن

نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم

یقه تو نمی گیره هیچ کس من که با خودم غریبم

بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و برد

طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد 

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 21:22  توسط مهسا  | 

بهم گفتی « عشق ما نیازمند رهایی ست »

تو رفتی

من نرفتم

تو رها شدی

من رها نشدم

من دیدمت

تو منو ندیدی

 

دل من

قلب من

ذهن من

فکر من

تمام زندگی من

اسیر بود

اسیر تو

 

عشق من ، هیچ وقت رها نماندم

هیچ وقت

  

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 18:35  توسط مهسا  | 

از یه نمایش نامه

 

وقتی داشتم نمایشنامه «دوشیزه رزیتا» رو می خوندم به این متنه رسیدم ، خیلی دلم خواست به تو تقدیمش کنم ؛ اما  اون کسی که ادعای عشق می کرد و این جمله ها رو می گفت رفت و هیچ وقت برنگشت؛ هیچ وقت

 

« ...زمانی که اسبم آرام آرام

علف هایی را درو می کند که از شبنم نمناکند

زمانی که مه رودخانه همه جا را تار می کند

و رودخانه ابری نمناک بر فراز آسمان می افکند

و توفانِ گرمای تابستان زبانه می کشد

و سرخی آتش بر دشت می افتد

و هنگامی که نقره های سفید بر سرم بنشینند

چونان که ستارگان در شب چشمک می زنند

به تو می گویم که برایت خواهم مُرد

چون دوستت دارم ... »

 

شاید دیگه برنگشت چون هیچ وقت علف ها از شبنم نمناک نشدن و هیچ وقت همه جا تار نشد و هیچ وقت تو آسمون ابری نمناک نیومد و ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 7:4  توسط مهسا  | 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

لعنت به این دل

هیچ وقت نفهمیدم که چِشه

دیگه باهاش غریبم

خیلی وقته حرفشو نمی شنوم

آخرین بار که بهش گوش دادم چه کارایی کردم!

خودم هم باور نمی کنم

من

من رفتم

من بهش گفتم که دوستش دارم

من بهش گفتم که من فقط اونو می خوام!

من بهش گفتم که من با همه ی مشکلات می سازم!

من ...

اما الان

اصلاً نمی فهمم

خیلی خسته ام

خیلی خسته

دارم می میرم دیگه

الان 2 سال هم بیشتره که دوستش دارم

دیگه از خدا خجالت می کشم که تو رو بخوام

میدونی دو سال و 3 ماه یعنی 700 روز + 90 روز یعنی 790 روز

شاید هم بیشتر

من هنوز منتظرتم

هر چند که دیگه نه عقلی مونده برام و نه دلی

 

تو می فهمی که من دیگه حالم داره از این انتظار لعنتی بهم می خوره؟

 تو چقدر نمی دونی

 

یادته بهت گفتم که من خیلی دختر خوبیم ؟!!

خوشبختت می کنم؟

تو چقدر درباره من می دونی؟

همون چند بار حرف زدن؟

همون موقع که من هُل می شدم؟

همون موقع هایی که نمی تونستم حرفامو راحت بزنم؟

یادته هر دفعه - همون یکی دوباری که باهم حرف زدیم!!- می گفتی همه اش هم که من حرف زدم؟!!

و اون وقت من بهت می گفتم که خب اشکالی نداره ، من هم گوش کردم!

 

یادته روز تولدت بهت sms زدم که ... ِ عزیز تولدت مبارک

یادته بهم جواب دادی که شما کی هستین و از کجا شماره منو دارین؟؟

 

 قرار شد دوشنبه ساعت نه و نیم همدیگرو ببینیم

من ازکلّه ی صبح رسیدم دانشگاه . ساعت نه و نیم بهت sms زدم که من رسیدم و تو گفتی من هم دارم می رم بوفه !!

 

رفتیم روی اون نیمکت ، اون نیمکت ، اون نیمکتی که آخرین نیمکت شد نشستیم .

خیلی زود یه ساعت گذشت . بهترین روز زندگی ام . اون روز اصلاً فکر نمی کردم که آخرین باری باشه که با تو ....

 

حالا می فهمم که چرا دلم گرفته

خیلی وقته که هر چی دلم می گه اون دوسِت داره ، نمی تونم باور کنم . در حالی که منتظرم

عقلم می گه که منتظرش نباش اما من باور دارم که اون  منو دوست داره و میاد

 

تو می آیی

شاید امروز

شاید فردا

تو می آیی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 5:10  توسط مهسا 

 

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شــه

یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست

یه کاری کن برای ما اگه مــایی هنوزم هسـت

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احســاس تو بیزارم

تو هم شاید شبیـــه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشـق نه می تونی نه می تونم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 20:22  توسط مهسا 

به بهترینم ...

 

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 4:25  توسط مهسا 

احساس خوبی دارم

خدایا شکرت

می دونم که دوستش دارم

می دونم که چیزی کم نذاشتم

نه از دعا نه از عشق و نه از خیلی چیزا

حالا اما ناامید نیستم

چون تو رو دارم

تو ، خدای بزرگ بزرگ من

تویی که هیچ وقت تنهام نذاشتی

حتی وقتی من بد بودم

 

خدایا دوستت دارم

خیلی زیاد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 8:44  توسط مهسا 

...

امشب

باد و باران هر دو می کوبند :

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید .

هر دو می کوشند .

می خروشند .

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین .

سال ها آن را نفرسوده است ،

کوشش هر چیز بیهوده است .

کوه اگر بر خویشتن پیچد ،

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک .

 

: من همون سنگم و تو

 همون که تو یه فرصت باریک نقشی روی قلبم کندی در شبی تاریک



 سهراب سپهری ـ نقش ـ مرگ رنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 7:22  توسط مهسا  |